علم موسیقی

رئیس فرهنگستان علوم با اشاره به عدم جدایی علم موسیقی از دیگر علوم، گفت: فارابی موسیقی را از علوم دیگر جدا نمی‌کند و از منظر او موسیقی در علومی مانند ریاضیات قرار دارد.

وی همچنین اظهار کرد: فارابی موسیقی را به سه نوع تقسیم کرده است؛ موسیقی لذت‌بخش، موسیقی متاثرکننده و موسیقی خیال‌انگیز. سخت‌ترین نوع موسیقی نیز همین موسیقی خیال‌انگیز است.

داوری اردکانی در بخش دیگری از سخنان خود به کیفیت و اهمیت ترجمه و شرح زنده‌یاد مهدی برکشلی از کتاب «الموسیقی الکبیر» اشاره کرد و گفت: مخاطبانی که می‌خواهند ارزش کار علمی استاد برکشلی را در راه برگردان این کتاب به چشم خود ببینند، ترجمه فارسی آن را با ترجمه‌های فرانسه و انگلیسی آن مقایسه کنند.
29 سال برای انتشار این کتاب صبر کردیم.

 

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

کتاب موسیقی

وی افزود: ویژگی مهم فارابی جامع بودن او در تمام علوم است و کسی
فارابی موسیقی را به سه نوع تقسیم کرده است؛ موسیقی لذت‌بخش، موسیقی متاثرکننده و موسیقی خیال‌انگیز. سخت‌ترین نوع موسیقی نیز همین موسیقی خیال‌انگیز است.
 که در تمام علوم روزگار خود سرآمد باشد، قطعا انسان ممتازی است. دانشمندان قدیم همه جامع العلوم بودند. مسئله تخصص صرفا متعلق به دنیای جدید است. جامع بودن را می‌توان به تاریخ علم و فلسفه در ایران نیز اطلاق کرد، چرا که ما به‌جز یونان باستان، انواع علوم و حکمت در چین و هند را هم اخذ کردیم.

داوری اردکانی در ادامه با اشاره به وجوه جامعیت فارابی در انواع علوم گفت: فارابی فلسفه و علوم یونانی را با حکمت و دیگر علوم اسلامی و دانش‌های رایج در زمانه خودش، را در یک وحدتی جمع کرده است. اگر در جایی از سیاست سخن گفته، سیاست را از فلسفه جدا نکرده و این مسئله نشان دهنده فهم تمام و کمال او از فلسفه یونانی است. سیاست به هیچ عنوان از فلسفه جدا نبوده است.

 

کتاب ها :

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

دیوار

در پیش چشم خسته من دفتری گشود
 کز سال های پیش
 چندین هزار عکس در آن یادگار بود
 تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها
 رخسار خاک خورده در خاک خفته
 ها
 چشمان بی تفاوت شان چشمه ملال
 لبهای بی تبسم شان قصه زوال
 بگسسته از وجود
 پیوسته با خیال
 هر صفحه پیش چشمم دیوار می نمود
 متروک و غمگرفته و بیمار
 هر عکس چون دریچه به دیوار
 انگار
 آن چشم های خاموش
 آن چهره های مات
 همراه قصه هاشان از آن
 دریچه ها
 پرواز کرده اند
 در موج گردباد کبود و بنفش مرگ
 راهی در آن فضای تهی باز کرده اند
 پای دریچه ای
 چشمم به چشم مادر بیمارم اوفتاد
 یادش بخیر
 او از همین دریچه به آفاق پر گشود
 رفت آن چنان که هیچ نیامد دگر فرود
 ای آسمان تیره تا جاودان تهی
 من از کدام
 پنجره پرواز میکنم
 وز ظلمت فشرده این روزگار تلخ
 سوی کدام روزنه ره باز میکنم

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

خوشه اشک

قفسی باید ساخت
 هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست
 با پرستوها
 و کبوترها
 همه را باید یکجا به قفس انداخت
 روزگاری است که پرواز کبوترها
 در فضا ممنوع است
 که چرا
 به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است
 روزگاری است که خوبی خفته است
 و بدی بیدار است
 و هیاهوی قناری ها
 خواب جت ها را آشفته است
 غزل حافظ را می خواندم
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 تا به آنجا که وصیت می کرد
 گر روی پاک و مجرد چو
 مسیحا به فلک
 از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
 دلم از نام مسیحا لرزید
 از پس پرده اشک
 من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
 با سرخم شده بر سینه که باز
 به نکو کاری پاکی خوبی
 عشق می ورزید
 و پسر هایش را
 که چه سان پاک و مجرد به فلک تاخته اند
 و چه آتش ها هر گوشه
 به پا ساخته اند
 و برادرها را خانه برانداخته اند
 دود در مزرعه سبز فلک جاری است
 تیغه نقره داس مه نو زنگاری است
 و آنچه هنگام درو حاصل ماست
 لعنت و نفرت و بیزاری است
 روزگاری است که خوبی خفته است
 و بدی بیدار است
 و غزل های قناری ها
 خواب جت ها را آشفته است
 غزل حافظ را می بندم
 از پس پرده اشک
 خیره در مزرعه خشک فلک می نگرم
 می بینم
 در دل شعله و دود
 می شود خوشه پروین خاموش
 پیش خود می گویم
 عهد خودرایی و خود کامی است
 عصر خون آشامی است
 که درخشنده تر از خوشه پروین سپهر
 خوشه اشک یتیمان ویتنامی است

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

خاموش

در ساغر ما گل شرابی نشکفت
 در این شب تیره ماهتابی نشکفت
 گفتم به ستاره خانه صبح کجاست
 افسوس که بر لبش جوابی نشکفت

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

حصار

خوش گرفتی از من بیدل سراغ
 یاد من کن تا سوزد این چراغ
 خائفی جان بر تو هم از من درود
 داروی غمهای من شعر تو بود
 ای ز جام شعر تو شیراز مست
 پیش
 حافظ بینمت جامی به دست
 طبع تو آنجا که پر گیرد به اوج
 می زند دریا در آغوش تو موج
 پیش این آزرده جان بسته به لب
 شکوه از شیراز کردی ای عجب
 گرچه ما در این چمن بیگانه ایم
 قول تو چون بودم در ویرانه ایم
 باز هم تو در دریا دیگری
 شاعر شیراز رویا پروری
 لاله و
 نیلوفرش شعرآفرین
 و آن گل نارنج و ناز نازنین
 دیده ام افسون سرو ناز را
 باغهای پر گل شیراز را
 بوی گل هرگز نسازد پیرتان
 آه از آن خار دامنگیرتان
 یک برادر دارم از جان خوبتر
 هر چه محبوب است از آن محبوبتر
 جان ما با یکدیگر پیوند داشت
 هر دومان را عشق در یک
 بند داشت
 چند سالی هست در شهر شماست
 آنچه دریادش نمانده یاد ماست
 باری از این گفتگوها بگذریم
 گفتگوی خویش را پایان بریم
 گر به کار خویشتن درمانده ای
 یا زهر درگاه و هر در رانده ای
 سعدی . حافظ پناهت می دهند
 در حریم خویش راهت میدهند
 من چه می گویم در این
 رویین حصار
 من چه می جویم در این شبهای تار
 من چه می پویم در این شهر غریب
 پای این دیوارهای نانجیب
 تا نپنداری گلم در دامن است
 گل در اینجا دود قیر و آهن است
 قلبهامان آشیانهای خراب
 خانه هامان : خلوت و بی آفتاب
 موی ما بسته به دم اسب غرب
 گر نیابی می برد با
 زور و ضرب
 بمان پاکان خسته از این آفت است
 روزگار مرگ انسانیت است
 با کسی هرگز نگویم درد دل
 روح پاکت را نمی سازم کسل
 آرزوی همزبانم میکشد
 همزبانم نیست آنم میکشد
 کرده پنهان در گلو غوغای خویش
 مانده ام با نای پر آوای خویش
 سوت و کورم شوق و شورم مرده است
 غم نشاطم را به یغما برده است
 عمر ما در کوچه های شب گذشت
 زندگی یک دم به کام ما نگشت
 بی تفاوت بی هدف بی آرزو
 می روم در چاه تاریکی فرو
 عاقبت یک شب نفس گوید که : بس
 وز تپیدن باز میماند نفس
 مرغ کوری می گشاید بال خویش
 می کشد جان مرا دنبال خویش
 باد سردی می
 وزد در باغ یاد
 برگ خشکی می رود همراه باد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

جادوی بی اثر

پر کن پیاله را
 کاین آب آتشین
 دیری است ره به حال خرابم نمی برد
 این جامها که در پی هم میشود تهی
 دریای آتش است که ریزم به کام خویش
 گرداب می رباید و آبم نمی برد
 من با سمند سرکش و جادویی شراب
 تا بیکران عالم پندار رفته ام
 تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
 تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
 تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
 تا شهر یادها
 دیگر شراب هم
 جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
 هان ای
 عقاب عشق
 از اوج قله های مه آلود دور دست
 پرواز کن به دشت غم انگیز همر من
 آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
 آن بی ستاره که عقابم نمیبرد
 در راه زندگی
 با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
 با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ‌آب
 دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
 پر کن پیاله
 را

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

تر

طشت بزرگ آسمان از لاجورد صبحدم لبریز
 اینجا و آنجا ابر چون کف های لغزنده
 رها بر آب
 آویخته بر شاخه های سرو
 پیراهم مهتاب

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

تاک

پای دیوار بلند کاج ها
 در پناه ز آفتاب گرم دشت
 آهوی چشمان او در سبزه زار چشممن می گشت
 سبزه زاری بود و رازی داشت
 تا دیاری چشم انداز بازی داشت
 بیرگ برگش قصه عشق و نیازی داشت
 تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روی خاک
 جان گرفتم زیر باران نوازش های او
 خوشه های بوسه اش در من شکفت
 شاخه گستردم آفاق را
 هر رگ من سیم سازی شد
 با طنین خوشترین آوازها
 از شراب عطر شیرین تنش
 نبض من میگفت با من رازها
 ذره ذره
 هستی من چون عبار
 در زلال آسمان میگشت مست
 سر خویش از بالاترین پروازها
 معبد متروک جانم را
 بار دیگر شبچراغ دیدگانی روشنایی داد
 دست پر مهری در آنجا شمع روشن کرد
 نوری از روزن فرو تابید
 بوی عود آرزویی شکفته در فضا پیچید
 ارغنون تمنا را نوا برخاست
 معبد متروک جانم را شکوه کبریایی داد
 این به محراب نیاز افتاده را از نو خدایی داد
 از لب دیوار سبز کاج ها
 آفتاب زرد بالاتر نشست
 بوته سرخ غروب
 بر کبودی های صحرا در نشست
 بوسه گرمش به هنگام وداع
 تیر شد در قلب من تا پر نشست
 در هوای سبزه زار بوی اوست
 برگ برگ
 این چمن جادوی اوست

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

بگو کجاست مرغ آفتاب

زندانی دیار شب جاودانیم
 ک روز از دریچه زندان من بتاب
 می خواستم به دامن این دشت چون درخت
 بی وحشت از تبر
 در دامن نسیم سحر غنچه
 واکنم
 با دست های پر شده تا آسمان پاک
 خورزشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم
 گنجشک ها به شانه من ن غمه سر دهند
 سر سبز و استوار گل افشان و سربلند
 این دشت خشک غمزده را با صفا و سربلند
 این دشت خشک غمزده را با صفا کنم
 ای مرغ آفتاب
 از صد هزار غنچه یکی نیز وانشد
 دست نسیم با تن من آشنا نشد
 گنجشک ها دگر نگذشتند از این دیار
 آن برگهای رنگین پژمرد در غبار
 وین شت خشک غمگین افسرد بی بهار
 ای مرغ آفتاب
 با خود مرا ببر به دیاری که همچ. باد
 آزاد و شاد پای به هر جا توان نهاد
 گنجشک پر شکسته باغ محبتم
 تا کی در این
 بیابان سر زیر پر نهم
 با خود مرا ببر به چمنزارهای دور
 شاید به یک درخت رسم نغمه سردهم
 من بی قرار و تشنه پروازم
 تا خود کجا رسم به هم آوازم
 اما بگو کجاست
 آنجا که زیر بال تو در عالم وجود
 یک دم به کام دل
 بالی توان گشود
 اشکی توان فشاند
 شعری توان سرود

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

بهترین بهترین من

زرد و نیلی و بنفش
 سبز و آبی و کبود
 با بنفشه ها نشسته ام
 سالهای سال
 صیحهای زود
 در کنار چشمه سحر
 سر نهاده روی شانه های
 یکدگر
 گیسوان خیس شان به دست باد
 چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
 رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
 می ترواد از سکوت دلپذیرشان
 بهترین ترانه
 بهترین سرود
 مخمل نگاه این بنفشه ها
 می برد مرا سبک تر از نسیم
 از بنفشه زار باغچه
 تا بنفشه زار چشم تو
 که رسته در کنار هم
 زرد و نیلی و بنفش
 سبز و آبی و کبود
 با همان سکوت شرمگین
 با همان ترانه ها و عطرها
 بهترین هر چه بود و هست
 بهترین هر چه هست و بود
 در بنفشه زار چشم تو
 من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
 من به بهترین بهار ها رسیده ام
 ای غم تو همزبان بهترین
 دقایق حیات من
 لحظه های هستی من از تو پر شده ست
 آه
 در تمام روز
 در تمام شب
 در تمام هفته
 در تمام ماه
 در فضای خانه کوچه راه
 در هوا زمین درخت سبزه آب
 در خطوط درهم کتاب
 در دیار نیلگون خواب
 ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
 بی تو من به اوج حسرتی
 نگفتنی رسیده ام
 ای نوازش تو بهترین امید زیستن
 در کنار تو
 من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
 در بنفشه زار چشم تو
 برگهای زرد و نیلی و بنفش
 عطرهای سبز و آبی و کبود
 نغمه های ناشنیده ساز می کنند
 بهتر از تمام نغمه ها و سازها
 روی مخمل لطیف گونه هات
 غنچه های رنگ رنگ ناز
 برگهای تازه تازه باز می کنند
 بهتر از تمام رنگ ها و رازها
 خوب خوب نازنین من
 نام تو مرا همیشه مست می کند
 بهتر از شراب
 بهتر از تمام شعرهای ناب
 نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
 من ترا به خلوت خدایی خیال خود
 بهترین بهترین من خطاب
 میکنم
 بهترین بهترین من

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

بهت

میگذرم از میان رهگذران مات
 مینگرم در نگاه رهگذران کور
 اینهمه اندوه در وجودم و من لال
 اینهمه غوغاست در کنارم و من دور
 دیگر در قلب من نه عشق نه
 احساس
 دیگر در جان من نه شور نه فریاد
 دشتم اما در او ناله مجنون
 کوهم اما در او نه تیشه فرهاد
 هیچ نه انگیزه ای که هیچم پوچم
 هیچ نه اندیشه ای که سنگم چوبم
 همسفر قصه های تلخ غریبم
 رهگذر کوچه های تنگ غروبم
 آنهمه خورشید ها که در من می سوخت
 چشمه اندوه شد
 ز چشم ترم ریخت
 کاخ امیدی که برده بودم تا ماه
 آه که آوار غم شد و به سرم ریخت
 زورق سرگشته ام که در دل امواج
  هیچ نبیند نه خدا نه ناخدا را
  موج ملالم که در سکوت و سیاهی
 میکشم این جان از امید جدا را
 می گذرم از میان رهگذران مات
 میشمرم میله های پنجره ها را
 مینگرم در نگاه رهگذران کور
 میشنوم قیل و قال زنجره ها را

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

بهار را باور کن

باز کن پنجرهها را که نسیم
 روز میلاد اقاقی ها را
 جشن میگیرد
 و بهار
 روی هر شاخه کنار هر برگ
 شمع روشن کرده است
 همه چلچله ها
 برگشتند
 و طراوت را فریاد زدند
 کوچه یکپارچه آواز شده است
 و درخت گیلاس
 هدیه جشن اقاقی ها را
 گل به دامن کرده ست
 باز کن پنجره ها را ای دوست
 هیچ یادت هست
 که زمین را عطشی وحشی سوخت
 برگ ها پژمردند
 تشنگی با جگر خاک چه کرد
 هیچ یادت هست
 توی
 تاریکی شب های بلند
 سیلی سرما با تاک چه کرد
 با سرو سینه گلهای سپید
 نیمه شب باد غضبناک چهکرد
 هیچ یادت هست
 حالیا معجزه باران را باور کن
 و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
 و محبت را در روح نسیم
 که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
 روز میلاد اقاقی ها را
 جشن میگیرد
 خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
 تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
 باز کن پنجره ها را
 و بهاران را
 باور کن

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

بدرود

پشت خرمن های گندم لای بازوهای بید
 آفتاب زرد کم کم نهفت
 بر سر گیسوی گندم زارها
 بوسه بدرود تابستان شکفت
 از تو بود ای چشمه جوشان تابستان
 گرم
 گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید
 از تو بود از گرمی آغوش تو
 هر گلی خندید و هر برگی دمید
 این همه شهد و شکر از سینه پر شور تست
 در دل ذرات هستی نور تست
 مستی ما از طلایی خوشه انگور تست
 راستی را بوسه تو بوسه بدرود بود
 بسته شد آغوش تابستان ؟ خدایا
 زود بود

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

ابر

تا غم آویز آفاق خاموش
 ابرها سینه بر هم فشرده
 خنده روشنی های خورشید
 در دل تبرگی های فسرده
 ساز افسانه پرداز باران
 بانگ زاری به افلاک برده
 ناودان ناله سر داده غمناک
 روز در ابرها رو نهفته
 کس نمی گیرد از او سراغی
 گر نگاهی دود سوی خورشید
 کور سو میزند شب چراغی
 ور صدایی به گوش آید از دور
 هوی باد است و های کلاغی
 چشم هر برگ از اشک لبریز
 می برد باد تا سینه دشت
 عطر خاطر نو از بهاران
 می
 کشد کوه بر شانه خویش
 انه روزگاران
 من در این صبحگاه غم انگیز
 دل سپرده به آهنگ باران
 باغ چشم انتظار بهار است
 دیر گاهی است کاین ابر انبوه
 از کران تا کران تار بسته
 آسمان زلال از دم او
 همچو آیینه ز نگار بسته
 عنکبوتی است کز تار ظلمت
 پیش خورشید دیوار
 بسته
 صبح پژمرده تر از غروب است
 تا بشنویم ز دل ابر غم را
 در سر من هوای شراب است
 باده ام گر نه داروی خواب است
 با دلم خنده جام گوید
 پشت این ابرها آفتاب است
 بادبان میکشد زورق صبح

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

پوچ

دیدگان تو در قاب اندوه
 سرد و خاموش
 خفته بودند
 زودتر از تو ناگفته ها را
 با زبان نگه گفته بودند
 از من و هرچه در من نهان بود
 می رمیدی
 می رهیدی
 یادم آمد
 که روزی در این راه
 ناشکیبا مرا در پی خویش
 میکشیدی
 میکشیدی
 آخرین بار
 آخرین بار
 آخرین لحظه تلخ دیدار
 سر به سر پوچ دیدم جهان را
 باد نالید و من گوش کردم
 خش خش برگهای خزان را
 باز خواندی
 باز راندی
 باز بر تخت عاجم نشاندی
 باز در کام موجم
 کشاندی
 گر چه در پرنیان غمی شوم
 سالها در دلم زیستی تو
 آه هرگز ندانستم از عشق
 چیستی تو
 کیستی تو

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

عصیان خدایی

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
 بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
 باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
 می کشد پاروزنان در کام طوفانها
 چهره هایی در نگاهم سخت
 بیگانه
 خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
 وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
 داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
 سینه سرد زمین و لکه های گور
 هر سلامی سایه تاریک بدرودی
 دستهایی خالی و در آسمانی دور
 زردی خورشید بیمار تب آلودی
 جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
 جاده ای
 ظلمانی و پائی به ره خسته
 نه نشان آتشی بر قله های طور
 نه جوابی از ورای این در بسته
 می نشینم خیره در چشمان تاریکی
 می شود یک دم از این قالب جدا باشم
 همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
 چند روزی هم من عاصی خدا باشم
 گر خدا بودم خدایا زین خداوندی
 کی دگر تنها مرا نامی
 به دنیا بود
 من به این تخت مرصع پشت می کردم
 بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
 گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش
 می گسستم می گسستم دور می رفتم
 روی ویران جاده های این جهان پیر
 بی ردا و بی عصای نور می رفتم
 وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
 عاصیان را وعده دوزخ نمی
 دادم
 یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
 یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم
 گر خدا بودم دگر این شعله عصیان
 کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت
 ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
 پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
 سینه ها را قدرت فریاد می دادم
 خود درون سینه ها فریاد می کردم
 هستی من گسترش می یافت در هستی
 شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
 مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام
 کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
 آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
 تا که هستی در تن دیوارها می مرد
 خانه می کردم میان مردم خاکی
 خود به آنها راز خود را باز می
 خواندم
 مینشستم با گروه باده پیمایان
 شب میان کوچه ها آواز می خواندم
 شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
 مست از او در کارها تدبیر می کردم
 می دریدم جامه پرهیز را بر تن
 خود درون جام می تطهیر می کردم
 من رها می کردم این خلق پریشان را
 تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
 جرعه ای از باده هستی بیاشامند
 خویش را با زینت مستی بیارایند
 من نوای چنگ بودم در شبستانها
 من شرار عشق بودم سینه ها جایم
 مسجد و میخانه این دیر ویرانه
 پر خروش از ضربه های روشن پایم
 من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
 من سلام مهر بودم بر لبان جام
 من شراب بوسه
 بودم در شب مستی
 من سراپا عشق بودم کام بودم کام
 می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
 گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
 تا ببینم درد هاشان را دوایی هست
 یا چه می خواهند آنها از خدای خویش
 گر خدا بودم در سولم نام پاکم بود
 این جلال از جامه های چاک چاکم بود
 عشق شمشیر من و
 مستی کتاب من
 باده خاکم بود آری باده خاکم بود
 ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
 سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
 خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
 زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست
 زانکه نازیبد زبون را این خداییها
 من کجا وزین تن خاکی جداییها
 من کجا و از
 جهان این قتلگاه شوم
 ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها
 می نشینم خیره در چشمان تاریکی
 شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
 آه حتی در پس دیوارهای عرش
 هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم
 ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود
 با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من
 من ترا کافر ترا
 منکر ترا عاصی
 کوری چشم تو ‚ این شیطان خدای من

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

عصیان خدا

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
 سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند
 خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
 برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
 نیمه شب در
 پرده های بارگاه کبریای خویش
 پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
 دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
 کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
 می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
 میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
 می دریدم پرده های دود را تا در
 خروش باد
 دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
 می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
 تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
 خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
 در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
 بادها را نرم میگفتم که بر شط تبدار
 زورق سرمست عطر سرخ گلها
 را روان سازند
 گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
 بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
 گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
 آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
 مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
 از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
 خسته از زهد
 خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
 در سراشیب خطایی تازه میجستم پناهی را
 می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
 لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

عصیان بندگی

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
 در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
 راز سرگردانی این روح عاصی را
 با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
 گر چه از درگاه خود می رانیم
 اما
 تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
 سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
 کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
 نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
 بی خبر از کوچ دردآلود انسانها
 دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
 می کشد پاروزنان در کام طوفانها
 چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
 خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
 وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
 داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
 سینه سرد زمین و لکه های گور
 هر سلامی سایه تاریک بدرودی
 دستهایی خالی و در آسمانی دور
 زردی خورشید بیمار تب آلودی
 جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
 جاده یی
 ظلمانی و پایی به ره خسته
 نه نشان آتشی بر قله های طور
 نه جوابی از ورای این در بسته
 آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
 تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را
 یک زمان با من نشینی ‚ با من خاکی
 از لب شعر م بنوشی درد هستی را
 سالها در خویش افسردم ولی امروز
 شعله سان سر می کشم
 تا خرمنت سوزم
 یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
 یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم
 دانم از درگاه خود می رانیم ‚ اما
 تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
 سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
 کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی
 چیستم من زاده یک شام لذتباز
 ناشناسی پیش میراند در
 این راهم
 روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
 من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
 کی رهایم کرده ای ‚ تا با دوچشم باز
 برگزینم قالبی ‚ خود از برای خویش
 تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
 خود به آزادی نهم در راه پای خویش
 من به دنیا آمدم تا در جهان تو
 حاصل
 پیوند سوزان دو تن باشم
 پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم
 من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم
 روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت
 ظلمت شبهای کور دیرپای تو
 روزها رفتند و آن آوای لالایی
 مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو
 کودکی همچون پرستوهای رنگین بال
 رو بسوی آسمانهای
 دگر پر زد
 نطفه اندیشه در مغزم بخود جنبید
 میهمانی بی خبر انگشت بر در زد
 میدویدم در بیابانهای وهم انگیز
 می نشستم در کنار چشمه ها سرمست
 می شکستم شاخه های راز را اما
 از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست
 راه من تا دور دست دشتها می رفت
 من شناور در
 شط اندیشه های خویش
 می خزیدم در دل امواج سرگردان
 می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش
 عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم
 چیستم من از کجا آغاز می یابم
 گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
 از کدامین آسمان راز می تابم
 از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش
 دانه اندیشه را در
 من که افشانده است
 چنگ در دست من و چنگی مغرور
 یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است
 گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
 باز آیا قدرت اندیشه می بود ؟
 باز آیا می توانسم که ره یابم
 در معماهای این دنیای رازآلود
 ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
 سر نهادم در رهی تاریک و
 پیچاپیچ
 سایه افکندی بر آن پایان و دانستم
 پای تا سر هیچ هستم ‚ هیچ هستم ‚ هیچ
 سایه افکندی بر آن پایان و در دستت
 ریسمانی بود و آن سویش به گردنها
 می کشیدی خلق را در کوره راه عمر
 چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا
 می کشیدی خلق را در راه و می خواندی
 آتش
 دوزخ نصیب کفر گویان باد
 هر که شیطان را به جایم بر گزیند او
 آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
 خویش را ‌آینه ای دیدم تهی از خویش
 هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
 گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بیدادت
 گاه نقش دیدگان خودپرست تو
 گوسپندی در میان گله سرگردان
 آنکه
 چوپانست ره بر گرگ بگشوده
 آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی
 می زده در گوشه ای آرام آسوده
 می کشیدی خلق را در راه و می خواندی
 آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد
 هر که شیطان را به جایم برگزیند او
 آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
 آفریدی خود تو این شیطان ملعون را
 عاصیش کردی او را سوی ما راند ی
 این تو بودی ‚ این تو بودی کز یکی شعله
 دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی
 مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
 با سرانگشتان شومش آتش افروزد
 لذتی وحشی شود در بستری خاموش
 بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد
 هر چه زیبا بود
 بیرحمانه بخشیدیش
 شعر شد ‚ فریاد شد ‚ عشق و جوانی شد
 عطر گلها شد بروی دشتها پاشید
 رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد
 موج شد بر دامن مواج رقاصان
 آتش می شد درون خم به جوش آمد
 آن چنان در جان می خواران خروش افکند
 تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد
 نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید
 لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد
 خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد
 عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد
 سحر آوازش در این شبهای ظلمانی
 هادی گم کرده راهان در بیابان شد
 بانگ پایش در دل محرابها رقصید
 برق چشمانش چراغ رهنورردان
 شد
 هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش
 در ره زیبا پرستانش رها کردی
 آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش
 گنبد مینای ما را پر صدا کردی
 چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی
 ما به پای افتاده در راه سجود تو
 رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
 سرگذشت تیره قوم ثمود تو
 خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه
 چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی
 تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
 سوختیشان ‚ سوختی با برق سوزانی
 وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
 از چه ما را این چنین بازیچه می سازی
 رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم
 گرم می چرخانی و
 بیهوده می تازی
 چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
 با خطا این لفظ مبهم آشنا گشتیم
 تو خطا را آفریدی او بخود جنبید
 تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتیم
 گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
 هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟
 هیچ در این روح طغیان کرده عاصی
 زو نشانی بود
 یا آوای پایی بود
 تو من و ما را پیاپی می کشی در گود
 تا بگویی میتوانی این چنین باشی
 تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم
 بر سر ما پتک سرد آهنین باشی
 چیست این شیطان از درگاهها رانده
 در سرای خامش ما میهمان مانده
 بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی
 عطر لذتها ی دنیا را
 بیافشانده
 چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد
 تیره روحی ‚ تیره جانی ‚ تیره بینایی
 تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند
 تیره آغازی ‚ خدایا ‚ تیره پایانی
 میل او کی مایه این هستی تلخست
 رای او را کی از او در کار پرسیدی
 گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد
 هرگز
 از او در جهان تقشی نمی دیدی
 ای بسا شبها که در خواب من آمد او
 چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند
 سخت مینالیدند می دیدم که بر لبهاش
 ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند
 شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا
 گوشیه یی می جست تا از خود رها گردد
 پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان
 قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد
 ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد
 گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است
 شیطان : تف بر این هستی بر این هستی درآلود
 تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیزست
 خالق من او و او هر دم به گوش خلق
 از چه می گوید چنان بودم چنین باشم
 من
 اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟
 او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم
 دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
 دام صیادی به دستم داد و رامم کرد
 تا هزاران طعمه در دام افکنم ناگاه
 عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد
 دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
 منتظر برپا ملکهای عذاب او
 نیزه های آتشین و خیمه های دود
 تشنه قربانیان بی حساب او
 میوه تلخ درخت وحشی زقوم
 همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل
 آن شراب از حمیم دوزخ آغشته
 ناز ده کس را شرار تازه ای در دل
 دوزخش از ضجه های درد خالی بود
 دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت
 تا
 به این بیهودگی رنگ دگر بخشد
 او به من رسم فریب خلق را آموخت
 من چه هستم خود سیه روزی که بر پایش
 بندهای سرنوشتی تیره پیچیده
 ای مریدان من ای گمگشتگان راه
 راه ما را او گزیده ‚ نیک سنجیده
 ای مریدان من ای گمگشتاگان راه
 راه راهی نیست تا راهی به او جوییم
 تا به کی در جستجوی راه می کوشید
 راه ناپیداست ما خود راهی اوییم
 ای مریدان من ای نفرین او بر ما
 ای مریدان من ای فریاد ما از او
 ای همه بیداد او ‚ بیداد او بر ما
 ای سراپا خنده های شاد ما از او
 ما نه دریاییم تا خود ‚ موج خود گردیم
 ما نه طوفانیم تا خود ‚
 خشم خود باشیم
 ما که از چشمان او بیهوده افتادیم
 از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم
 ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم
 ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم
 ما نه ما هستیم تا بر ما گنه باشد
 ما نه او هستیم تا از خویشتن ترسیم
 ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم
 دام
 خود را با فریبی تازه می گسترد
 او برای دوزخ تبدار سوزانش
 طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد
 ای مریدان من ای گمگشتگان راه
 من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم
 گر چه او کوشیده تا خوابم کند اما
 من که شیطانم دریغا سخت بیدارم
 ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت
 اشک باریدم پیاپی اشک باریدم
 ای بسا شبها که من لبهای شیطان را
 چون ز گفتن مانده بود آرام بوسیدم
 ای بسا شبها که بر آن چهره پرچین
 دستهایم با نوازش ها فرود آمد
 ای بسا شبها که تا آوای او برخاست
 زانوانم بی تامل در سجود آمد
 ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ
 آرزو
 می کرد تا یک دم برون باشد
 آرزو می کرد تا روح صفا گردد
 نی خدای نیمی از دنیای دون باشد
 بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟
 ما که خود افتادگان زار مسکینیم
 ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار
 نقش دستی ‚ نقش جادویی نمی بینیم
 ساختی دنیای خاکی را و میدانی
 پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست
 ما عروسکها و دستان تو دربازی
 کفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست
 شکر گفتی گفتنت ‚ شکر ترا گفتیم
 لیک دیگر تا به کی شکر ترا گوییم
 راه می بندی و می خندی به ره پویان
 در کجا هستی ‚ کجا ‚ تا در تو ره جوییم
 ما که چون مومی به
 دستت شکل میگیریم
 پس دگر افسانه روز قیامت چیست
 پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم
 این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست
 این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
 سر به سر آتش سراپا ناله های درد
 پس غل و زنجیرهای تفته بر پا
 از غبار جسمها خیزنده دودی سرد
 خشک و تر با هم
 میان شعله ها در سوز
 خرقه پوش زاهد و رند خراباتی
 می فروش بیدل و میخواره سرمست
 ساقی روشنگر و پیر سماواتی
 این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
 باز آنجا دوزخی در انتظار ماست
 بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل
 هر زمان گوید که در هر کار یار ماست
 یاد باد آن پیر
 فرخ رای فرخ پی
 آن که از بخت سیاهش نام شیطان بود
 آن که در کار تو و عدل تو حیران بود
 هر چه او می گفت دانستم نه جز آن بود
 این منم آن بنده عاصی که نامم را
 دست تو با زیور این گفته ها آراست
 وای بر من وای بر عصیان و طغیانم
 گر بگویم یا نگویم جای من آنجاست
 باز در
 روز قیامت بر من ناچیز
 خرده میگیری که روزی کفر گو بودم
 در ترازو می نهی بار گناهم را
 تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم
 کفه ای لبریز از گناه من
 کفه دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا
 چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
 میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟
 خود چه آسانست در ان
 روز هول انگیز
 روی در روی تو از خود گفتگو کردن
 آبرویی را که هر دم می بری از خلق
 در ترازوی تو نا گه جستجو کردن
 در کتابی ‚ یا که خوابی خود نمی دانم
 نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم
 تو به کار داوری مشغول و صد افسوس
 در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم
 خشم کن
 اما ز فریادم مپرهیزان
 من که فردا خاک خواهم شد چه پرهیزی
 خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
 تو گرسنه من خدایا صید ناچیزی
 تو گرسنه دوزخ آنجا کام بگشوده
 مارهای زهرآگین تکدرختانش
 از دم آنها فضا ها تیره و مسموم
 آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش
 در پس دیوارهایی
 سخت پا برجا
 هاویه آن آخرین گودال آتشها
 خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد
 جسمهای خاکی و بی حاصل ما را
 کاش هستی را به ما هرگز نمیدادی
 یا چو دادی ‚ هستی ما هستی ما بود
 می چشیدم این شراب ارغوانی را
 نیستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما بود
 سالها ما
 آدمکها بندگان تو
 با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم
 عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم
 معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم
 تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم
 چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
 از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
 نسیه دادی ‚ نقد عمر از خلق بستاندی
 گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند
 سالها رخساره بر سجاده ساییدند
 از تو نامی بر لب و در عالم و رویا
 جامی از می چهره ای ز آن حوریان دیدند
 هم شکستی ساغر امروزهاشان را
 هم به فرداهایشان با کینه خندیدی
 گور خود گشتند و ای باران رحمتها
 قرنها بگذشت و بر آن
 نباریدی
 از چه میگویی حرامست این می گلگون؟
 در بهشت جویها از می روان باشد
 هدیه پرهیزکاران عاقبت آنجا
 حوری یی از حوریان آسمان باشد
 میفریبی هر نفس ما را به افسونی
 میکشانی هر زمان ما را به دریایی
 در سیاهیهای این زندان میافروزی
 گاه از باغ بهشتت شمع رویایی
 ما
 اگر در این جهان بی در و پیکر
 خویش را در ساغری سوزان رها کردیم
 بارالها باز هم دست تو در کارست
 از چه میگویی که کاری ناروا کردیم؟
 در کنار چشمه های سلسبیل تو
 ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را
 سایه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد
 بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را
 حافظ ‚ آن پیری که دریا بود و دنیا بود
 بر جوی بفروخت این باغ بهشتی را
 من که باشم تا به جامی نگذرم از آن
 تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
 چیست این افسانه رنگین عطرآلود
 چیست این رویای جادوبار سحر آمیز
 کیستند این حوریان این خوشه های نور
 جامه هاشان از حریر نازک
 پرهیز
 کوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم
 لرزش موج خیال انگیز دامانها
 میخرامند از دری بر درگهی آرام
 سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها
 آبها پاکیزه تر از قطره های اشک
 نهرها بر سبزه های تازه لغزیده
 میوه ها چون دانه های روشن یاقوت
 گاه چیده ‚ گاه بر هر شاخه
 ناچیده
 سبز خطانی سرا پا لطف و زیبایی
 ساقیان بزم و رهزن های گنج دل
 حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها
 گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل
 قصر ها دیوارهاشان مرمر مواج
 تخت ها بر پایه هاشان دانه ی الماس
 پرده ها چون بالهایی از حریر سبز
 از فضاها می ترواد عطر
 تند یاس
 ما در اینجا خاک پای باده و معشوق
 ناممان میخوارگان رانده رسوا
 تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی
 مومنان بیگناه پارسا خو را
 آن گناه تلخ وسوزانی که در راهش
 جان ما را شوق وصلی و شتابی بود
 در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
 در بهشت بارالها خود ثوابی بود
 هر چه داریم از تو داریم ای که خود گفتی
 مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست
 هر که را من خواهم او را تیره دل سازم
 هر که را من برگزینم پاکدامنست
 پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش
 تا درون غرفه های عاج ره یابیم
 یا برانی یا بخوانی میل میل تست
 ما ز فرمانت خدایا رخ
 نمی تابیم
 تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
 تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی
 دیگران در کار گل مشغول و تو در گل
 می دمی تا بنده سر گشته ای سازی
 تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
 جز یکی سدی به راه جستجوی ما
 گاه در چنگال خشمت میفشاریمان
 گاه می آیی و می خندی به روی
 ما
 تو چه هستی ؟ بنده نام و جلال خویش
 دیده در آینه دنیا و جمال خویش
 هر دم این آینه را گردانده تا بهتر
 بنگرد در جلوه های بی زوال خویش
 برق چشمان سرابی ‚ رنگ نیرنگی
 شیره شبهای شومی ‚ ظلمت گوری
 شاید آن خفاش پیر خفته ای کز خشم
 تشنه سرخی
 خونی ‚ دشمن نوری
 خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو
 کفر می گویم تو خارم کن تو خاکم کن
 با هزاران ننگ آلودی مرا اما
 گر خدایی در دلم بنشین و پاکم کن
 لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
 بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
 بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد
 فرصتی
 تا توشه ره را بیندوزیم

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

ظلمت

چه گریزیت ز من ؟
 چه شتابیت به راه ؟
 به چه خواهی بردن
 در شبی این همه تاریک پناه ؟
 مرمرین پله آن غرفه عاج
 ای دریغا که زما بس دور است
 لحظه ها را دریاب
 چشم
 فردا کور است
 نه چراغیست در آن پایان
 هر چه از دور نمایانست
 شاید آن نقطه نورانی
 چشم گرگان بیابانست
 می فرومانده به جام
 سر به سجاده نهادن تا کی ؟
 او در اینجاست نهان
 می درخشد در می
 گر بهم آویزیم
 ما دو سرگشته تنها چون موج
 به پناهی که تو می جویی
 خواهیم رسید
 اندر آن لحظه جادویی اوج !

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

صدا

در آنجا بر فراز قله کوه
 دو پایم خسته از رنج دویدن
 به خود گفتم که در این اوج دیگر
 صدایم را خدا خواهد شنیدن
 به سوی ابرهای تیره پر زد
 نگاه روشن امیدوارم
 ز دل فریاد کردم کای خداوند
 من او را دوست دارم دوست دارم
 صدایم رفت تا اعماق ظلمت
 بهم زد خواب شوم اختران را
 غبار آلوده و بی تاب کوبید
 در زرین قصر آسمان را
 ملائک با هزاران دست کوچک
 کلون سخت سنگین را کشیدند
 ز طوفان صدای بی شکیبم
 به خود لرزیده
 در ابری خزیدند
 ستونها همچو ماران پیچ در پیچ
 درختان در مه سبزی شناور
 صدایم پیکرش را شستوش داد
 ز خاک ره درون حوض کوثر
 خدا در خواب رویا بار خود بود
 بزیر پلکها پنهان نگاهش
 صدایم رفت و با اندوه نالید
 میان پرده های خوابگاهش
 ولی آن پلکهای نقره آلود
 دریغا تا سحر گه بسته بودند
 سبک چون گوش ماهی های ساحل
 به روی دیده اش بنشسته بودند
 صدا صد بار نومیدانه برخاست
 که عاصی گردد و بر وی بتازد
 صدا می خواست تا با پنجه خشم
 حریر خواب او را پاره سازد
 صدا فریاد می زد از سر درد
 بهم کی ریزد این خواب طلایی
 من اینجا تشنه یک جرعه مهر
 تو آنجا خفته بر تخت خدایی
 مگر چندان تواند اوج گیرد
 صدایی دردمند و محنت آلود
 چو صبح تازه از ره باز آمد
 صدایم از صدا دیگر تهی بود
 ولی اینجا به سوی آسمانهاست
 هنوز این دیده امیدوارم
 خدایا صدا را میشناسی
 من او را دوست دارم
 دوست دارم

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

شعری برای تو

این شعر را برای تو میگویم
 در یک غروب تشنه تابستان
 در نیمه های این ره شوم آغاز
 در کهنه گور این غم بی پایان
 این آخرین ترانه لالاییست
 در پای گاهواره خواب
 تو
 باشد که بانگ وحشی این فریاد
 پیچد در آسمان شباب تو
 بگذار سایه من سرگردان
 از سایه تو دور و جدا باشد
 روزی به هم رسیم که گر باشد
 کس بین ما نه غیر خدا باشد
 من تکیه داده ام به دری تاریک
 پیشانی فشرده ز دردم را
 میسایم از امید بر این در باز
 انگشتهای
 نازک و سردم را
 آن داغ ننگ خورده که می خندید
 بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
 گفتم که بانگ هستی خود باشم
 اما دریغ و درد که زن بودم
 چشمان بیگناه تو چون لغزد
 بر این کتاب در هم بی آغاز
 عصیان ریشه دار زمانها را
 بینی شکفته در دل هر آواز
 اینجا ستاره ها همه
 خاموشند
 اینجا فرشته ها همه گریانند
 اینجا شکوفه های گل مریم
 بیقدرتر ز خار بیابانند
 اینجا نشسته بر سر هر راهی
 دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
 در آسمان تیره نمی بینم
 نوری ز صبح روشن بیداری
 بگذار تا دوباره شد لبریز
 چشمان من ز دانه شبنمها
 رفتم ز خود که پرده
 بر اندازم
 از چهر پاک حضرت مریم ها
 بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
 در سینه ام ستاره توفانست
 پروازگاه شعله خشم من
 دردا ‚ فضای تیره زندانست
 من تکیه داده ام به دری تاریک
 پیشانی فشرده ز دردم را
 می سایم از امید بر این در باز
 انگشتهای نازک و سردم را
 با
 این گروه زاهد ظاهر ساز
 دانم که این جدال نه آسانست
 شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
 دیریست کاشیانه شیطانست
 روزی رسد که چشم تو با حسرت
 لغزد بر این ترانه درد آلود
 جویی مرا درون سخنهایم
 گویی به خود که مادر من او بود

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

سرود زیبایی

 

شانه های تو
 همچو صخره های سخت و پر غرور
 موج گیسوان من در این نشیب
 سینه میکشد چو آبشار نور
 شانه های تو
 چون حصار های قلعه ای عظیم
 رقص رشته های گیسوان
 من بر آن
 همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم
 شانه های تو
 برجهای آهنین
 جلوه شگرف خون و زندگی
 رنگ آن به رنگ مجمری مسین
 در سکوت معبد هوس
 خفته ام کنار پیکر تو بی قرار
 جای بوسه های من بر روی شانه هات
 همچو جای نیش آتشین مار
 شانه های تو
 در خروش آفتاب
 داغ پر شکوه
 زیر دانه های گرم و روشن عرق
 برق می زند چو قله های کوه
 شانه های تو
 قبله گاه دیدگان پر نیاز من
 شانه های تو
 مهر سنگی نماز من

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

زندگی

آه ای زندگی منم که هنوز
 با همه پوچی از تو لبریزم
 نه به فکرم که رشته پاره کنم
 نه بر آنم که از تو بگریزم
 همه ذرات جسم خاکی من
 از تو ای شعر گرم در سوزند
 آسمانهای صاف را مانند
 که لبالب ز باده ی روزند
 با هزاران جوانه میخواند
 بوته نسترن سرود ترا
 هر نسیمی که می وزد در باغ
 می رساند به او درود ترا
 من ترا در تو جستجو کردم
 نه در آن خوابهای رویایی
 در دو دست تو سخت کاویدم
 پر شدم پر شدم ز زیبایی
 پر شدم از ترانه
 های سیاه
 پر شدم از ترانه های سپید
 از هزاران شراره های نیاز
 از هزاران جرقه های امید
 حیف از آن روزها که من با خشم
 به تو چون دشمنی نظر کردم
 پوچ پنداشتم فریب ترا
 ز تو ماندم ترا هدر کردم
 غافل از آنکه تو به جایی و من
 همچو آبی روان که در گذرم
 گمشده در
 غبار شون زوال
 ره تاریک مرگ می سپرم
 آه ای زندگی من آینه ام
 از تو چشمم پر از نگاه شود
 ورنه گر مرگ بنگرد در من
 روی آینه ام سیاه شود
 عاشقم عاشق ستاره صبح
 عاشق ابرهای سرگردان
 عاشق روزهای بارانی
 عاشق هر چه نام توست بر آن
 می مکم با وجود تشنه خویش
 خون سوزان لحظه های ترا
 آنچنان از تو کام میگیرم

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

رهگذر

یکی مهمان ناخوانده
 ز هر درگاه رانده سخت وامانده
 رسیده نیمه شب از راه ‚ تن خسته ‚ غبار آلود
 نهاده سر بروی سینه رنگین کوسن هایی
 که من در سالهای پیش
 همه
 شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم
 هزاران نقش رویایی بر آنها در خیال خویش
 و چون خاموش می افتاد بر هم پلکهای داغ و سنگینم
 گیاهی سبز میرویید در مرداب رویاهای شیرینم
 ز دشت آسمان گویی غبار نور بر می خاست
 گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم
 نسیم گرم دستی حلقه ای
 را نرم می لغزاند
 در انگشت سیمینم
 لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید
 و مردی می نهاد آرام با من سر بروی سینه ی خاموش
 کوسنهای رنگینم
 کنون مهمان ناخوانده
 ز هر درگاه رانده سخت وامانده
 بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را
 آه من باید به خود
 هموار
 سازم تلخی زهر عتابش را
 و مست از جامهای باده می خواند که آیا هیچ
 باز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست
 یا برای رهروی خسته
 در دل این کلبه خاموش عطر آگین زیبا
 جای خوابی هست ؟

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

دیر

در چشم روز خسته خزیده است
 رویای گنگ و تیره خوابی
 اکنون دوباره باید از این راه
 تنها بسوی خانه شتابی
 تا سایه سیاه تو اینسان
 پیوسته در کنار تو باشد
 هرگز گمان
 نبر که در آنجا
 چشمی به انتظار تو باشد
 بنشسته خانه تو چو گوری
 در ابری از غبار درختان
 تاجی بسر نهاده چو دیروز
 از تارهای نقره باران
 از گوشه های ساکت و تاریک
 چون در گشوده گشت به رویت
 صدها سلام خامش و مرموز
 پر میکشند خسته به سویت
 گویی که میتپد دل
 ظلمت
 در آن اتاق کوچک غمگین
 شب میخزد چو مار سیاهی
 بر پرده های نازک رنگین
 ساعت بروی سینه دیوار
 خالی ز ضربه ای ز نوایی
 در جرمی از سکوت و خموشی
 خود نیز تکه ای ز فضایی
 در قابهای کهنه تصاویر
 این چهره های مضحک فانی
 بیرنگ از گذشت زمانها
 شاید که بوده
 اند زمانی !
 آیینه همچو چشم بزرگی
 یکسو نشسته گرم تماشا
 برروی شیشه های نگاهش
 بنشانده روح عاصی شب را
 تو خسته چون پرنده پیری
 رو میکنی به گرمی بستر
 با پلک های بسته لرزان
 سر می نهی به سینه دفتر
 گریند در کنار تو گویی
 ارواح مردگان گذشته
 آنها که
 خفته اند بر این تخت
 پیش از تو در زمان گذشته
 ز آنها هزار جنبش خاموش
 ز آنها هزار ناله بی تاب
 همچون حبابهای گریزان
 بر چهره فشرده مرداب
 لبریز گشته کاج کهنسال
 از غارغار شوم کلاغان
 رقصد بروی پنجره ها باز
 ابریشم معطر باران
 احساس میکنی که دریغ
 است
 با درد خود اگر بستیزی
 می بویی آن شکوفه غم را
 تا شعر تازه ای بنویسی

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

جنون

دل گمراه من چه خواهد کرد
 با بهاری که میرسد از راه ؟
 یا نیازی که رنگ میگیرد
 درتن شاخه های خشک و سیاه ؟
 دل گمراه من چه خواهد کرد ؟
 با نسیمی که میترواد از آن
 بوی
 عشق کبوتر وحشی
 نفس عطرهای سرگردان؟
 لب من از ترانه میسوزد
 سینه ام عاشقانه میسوزد
 پوستم میشکافد از هیجان
 پیکرم از جوانه میسوزد
 هر زمان موج میزنم در خویش
 می روم میروم به جایی دور
 بوته گر گرفته خورشید
 سر راهم نشسته در تب نور
 من ز شرم شکوفه لبریزم
 یار من کیست ای بهار سپید ؟
 گر نبوسد در این بهار مرا
 یار من نیست ای بهار سپید
 دشت بی تاب شبنم آلوده
 چه کسی را به خویش می خواند ؟
 سبزه ها لحظه ای خموش خموش
 آنکه یار منست می داند
 آسمان می دود ز خویش برون
 دیگر او در جهان نمی گنجد
 آه گویی که این همه آبی
 در دل آسمان نمیگنجد
 در بهار او زیاد خواهد برد
 سردی و ظلمت زمستان را
 می نهد روی گیسوانم باز
 تاج گلپونه های سوزان را
 ای بهار ای بهار افسونگر
 من سراپا خیال او شده ام
 در جنون تو رفته ام از خویش
 شعر و فریاد و آرزو شده ام
 می خزم همچو مار تبداری
 بر علفهای خیس تازه سرد
 آه با این خروش و این طغیان
 دل گمراه من چه خواهد کرد ؟

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

خاطرات

باز در چهره خاموش خیال
 خنده زد چشم گناه آموزت
 باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
 باز من ماندم و یک مشت هوس
 باز من ماندم و یک مشت امید
 یاد آن پرتو سوزنده عشق
 که ز چشمت به دل من تابید
 باز در خلوت من دست خیال
 صورت شاد ترا نقش نمود
 بر لبانت هوس مستی ریخت
 در نگاهت عطش طوفان بود
 یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
 چشم من دید در آن چشم سیاه
 نگهی تشنه و دیوانه عشق
 یاد آن بوسه که هنگام وداع
 بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
 رفتی و در دل من ماند به جای
 عشقی آلوده به نومیدی و درد
 نگهی گمشده در پرده اشک
 حسرتی یخ زده در خنده سرد
 آه اگر باز بسویم آیی
 دیگر از کف ندهم
 آسانت
 ترسم این شعله سوزنده عشق
 آخر آتش فکند بر جانت

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست
 راز این حلقه زر
 راز این حلقه که انگشت مرا
 این چنین تنگ گرفته است به بر
 راز این حلقه که در چهره او
 اینهمه تابش و رخشندگی است
 مرد حیران شد و گفت
 حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
 همه گفتند : مبارک باشد
 دخترک گفت : دریغا که مرا
 باز در معنی آن شک باشد
 سالها رفت و شبی
 زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
 دید در نقش فروزنده او
 روزهایی که به امید وفای شوهر
 به هدر رفته هدر
 زن
 پریشان شد و نالید که وای
 وای این حلقه که در چهره او
 باز هم تابش و رخشندگی است
 حلقه بردگی و بندگی است

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی

حسرت

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
 بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
 دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
 دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
 رفتی و با تو رفت مرا شادی و
 امید
 دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
 دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
 دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
 یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
 یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
 لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
 خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
 لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه
 زد
 افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
 پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
 آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
 هر قصه ایی که ز عشق خواندی
 به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
 دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
 آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
 با آنکه رفته یی
 و مرا برده یی ز یاد
 می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
 ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
 بر سینه پر آتش خود می فشارمت

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

بیمار

طفلی غنوده در بر من بیمار
 با گونه های سرخ تب آلوده
 با گیسوان در هم آشفته
 تا نیمه شب ز درد نیاسوده
 هر دم میان پنجه من لرزد
 انگشتهای لاغر و تبدارش
 من
 ناله میکنم که خداوندا
 جانم بگیر و کم بده آزارش
 گاهی میان وحشت تنهایی
 پرسم ز خود که چیست سرانجامش
 اشکم به روی گونه فرو غلطد
 چون بشنوم ز ناله خود نامش
 ای اختران که غرق تماشایید
 این کودک منست که بیمارست
 شب تا سحر نخفتم و می بینید
 این دیده منست که
 بیدارست
 یادم آید که بوسه طلب میکرد
 با خنده های دلکش مستانه
 یا می نشست با نگهی بی تاب
 در انتظار خوردن صبحانه
 گاهی بگوش من رسد آوایش
 ماما دلم ز فرط تعب سوزد
 بینم درون بستر مغشوشی
 طفلی میان آتش تب سوزد
 شب خامش است و در بر من نالد
 او خسته جان ز شدت
 بیماری
 بر اضطراب و وحشت من خندد
 تک ضربه های ساعت دیواری

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

بوسه

در دو چشمش گناه می خندید
 بر رخش نور ماه می خندید
 در گذرگاه آن لبان خموش
 شعله یی بی پناه می خندید
 شرمناک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
 در دو چشمش نگاه کردم و گفت
 باید از عشق حاصلی برداشت
 سایه یی روی سایه یی خم شد
 در نهانگاه رازپرور شب
 نفسی روی گونه یی لغزید
 بوسه یی شعله زد میان دو لب

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

بازگشت

ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
 تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است
 ای مایه امید من ای تکیه گاه دور
 هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
 شاید نبوده قدرت
 آنم که در سکوت
 احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
 بگذار تا ترانه من رازگو شود
 بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
 تا بر گذشته مینگرم
 عشق خویش را
 چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
 می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
 این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد
 این
 درد را چگونه توانم نهان کنم
 آندم که قلبم از تو بسختی رمیده است
 این شعر ها که روح ترا رنج داده است
 فریادهای یک دل محنت کشیده است
 گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
 آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
 دردا که این جهان فریبای نقشباز
 با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
 اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
 بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
 بگشای در که در همه دوران عمر خویش
 جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
 پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
 تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
 تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
 بندی دگر دوباره بپایم نیفکند

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

ای ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
 با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
 ای ستاره ها که از ورای ابرها
 بر جهان نظاره گر نشسته اید
 آری این منم که در دل سکوت شب
 نامه
 های عاشقانه پاره میکنم
 ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
 دامن از غمش پر از ستاره میکنم
 با دلی که بویی از وفا نبرده است
 جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
 در کنار این مصاحبان خودپسند
 ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
 ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
 دیگر آن نشاط
 ونغمه و ترانه مرد ؟
 ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
 آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
 جام باده سر نگون و بسترم تهی
 سر نهاده ام به روی نامه های او
 سر نهاده ام که در میان این سطور
 جستجو کنم نشانی از وفای او
 ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
 از دو رویی و جفای
 ساکنان خاک
 کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
 ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
 من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
 تا که کام او ز عشق خود روا کنم
 لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
 زین سپس به عاشقان با وفا کنم
 ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
 سر بدامن سیاه شب
 نهاده اید
 ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
 روزنی بسوی این جهان گشاده اید
 رفته است و مهرش از دلم نمیرود
 ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
 ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
 پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

اندوه

کارون چو گیسوان پریشان دختری
 بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
 خورشید رفته است و نفس های داغ شب
 بر سینه های پر تپش آب می خورد
 دور از نگاه خیره من ساحل جنوب
 افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
 شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
 سر می کشد به بستر عشاق بی گناه
 نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس
 هر دم ز عمق تیره آن ضجه می کشد
 مهتاب می دود که ببیند در این میان
 مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد
 بر آبهای ساحل شط سایه های نخل
 می
 لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
 آوای گنگ همهمه قورباغه ها
 پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب
 در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
 رویای دور دست تو نزدیک می شود
 بوی تو موج می زند آنجا بروی آب
 چشم تو می درخشد و تاریک می شود
 بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
 بشکست
 و شد به دست تو زندان عشق من
 در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
 ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

انتقام

باز کن از سر گیسویم بند
 پند بس کن که نمیگیرم پند
 در امید عبثی دل بستن
 تو بگو تا به کی آخر تا چند
 از تنم جامه برآر و بنوش
 شهد سوزنده لبهایم را
 تا یکی
 در عطشی دردآلود
 بسر آرم همه شبهایم را
 خوب دانم که مرا برده زیاد
 من هم از دل بکنم بنیادش
 باده ای ‚ ای که ز من بی خبری
 باده ای تا ببرم از یادش
 شاید از روزنه چشمی شوخ
 برق عشقی به دلش تافته است
 من اگر تازه و زیبا بودم
 او ز من تازه تری یافته است
 شاید از کام زنی نوشیده است
 گرمی و عطر نفسهای مرا
 دل به او داده و برده است زیاد
 عشق عصیانی و زیبای مرا
 گر تو دانی و جز اینست بگو
 پس چه شد نامه چه شد پیغامش
 خوب دانم که مرا برده ز یاد
 زآنکه شیرین شده از من کامش
 منشین غافل و سنگین و خموش
 زنی امشب ز تو می
 جوید کام
 در تمنای تن و آغوشی است
 تا نهد پای هوس بر سر نام
 عشق طوفانی بگذشته او
 در دلش ناله کنان می میرد
 چون غریقی است که با دست نیاز
 دامن عشق ترا می گیرد
 دست پیش آر و در آغوش گیر
 این لبش این لب گرمش ای مرد
 این سر و سینه سوزنده او
 این تنش
 این تن نرمش ای مرد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

افسانه تلخ

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
 نه پیغامی نه پیک آشنایی
 نه در چشمی نگاه فتنه سازی
 نه آهنگ پر از موج صدایی
 ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
 سحر گاهی زنی دامن
 کشان رفت
 پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
 که زار و خسته سوی آشیان رفت
 کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
 کجا کس با زبانش آشنا بود
 ندانستند این بیگانه مردم
 که بانگ او طنین ناله ها بود
 به چشمی خیره شد شاید بیابد
 نهانگاه امید و آرزو را
 دریغا آن دو چشم آتش افروز
 به دامان گناه افکند او را
 به او جز از هوس چیزی نگفتند
 در او جز جلوه ظاهر ندیدند
 به هرجا رفت در گوشش سرودند
 که زن را بهر عشرت آفریدند
 شبی در دامنی افتاد و نالید
 مرو ! بگذار در این واپسین دم
 ز دیدارت دلم سیراب گردد
 شبح پنهان شد و در خورد بر هم
 چرا
 امید بر عشقی عبث بست ؟
 چرا در بستر آغوش او خفت ؟
 چرا راز دل دیوانه اش را
 به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
 چرا؟...او شبنم پاکیزه ای بود
 که در دام گل خورشید افتاد
 سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
 به کام تشنه اش لغزید و جان داد
 به جامی باده شور افکنی بود
 که در عشق
 لبانی تشنه می سوخت
 چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
 بقلب جام از شادی می افروخت
 شبی نا گه سر آمد انتظارش
 لبش در کام سوزانی هوس ریخت
 چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
 چرا بر ذره های جامش آویخت ؟
 کنون این او و این خاموشی سرد
 نه پیغامی نه پیک آشنایی
 نه در چشمی نگاه
 فتنه سازی
 نه آهنگ پر از موج صدایی

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

اسیر

تو را می خواهم و دانم که هرگز
  به کام دل در آغوشت نگیرم
 تویی آن آسمان صاف و روشن
 من این کنج قفس مرغی اسیرم
 ز پشت میله های سرد تیره
 نگاه حسرتم حیران به
 رویت
 در این فکرم که دستی پیش آید
 و من ناگه گشایم پر به سویت
 در این فکرم که در یک لحظه غفلت
  از این زندان خاموش پر بگیرم
 به چشم مرد زندانبان بخندم
 کنارت زندگی از سر بگیرم
 در این فکرم من و دانم که هرگز
 مرا یارای رفتن زین قفس نیست
 اگر هم مرد زندانبان
 بخواهد
  دگر از بهر پروازم نفس نیست
 ز پشت میله ها هر صبح روشن
  نگاه کودکی خندد به رویم
 چو من سر می کنم آواز شادی
  لبش با بوسه می آید به سویم
  اگر ای آسمان خواهم که یک روز
  از این زندان خامش پر بگیرم
  به چشم کودک گریان چه گویم
 ز من بگذر که
 من مرغی اسیرم
 من آن شمعم که با سوز دل خویش
  فروزان می کنم ویرانه ای را
 اگر خواهم که خاموشی گزینم
 پریشان می کنم کاشانه ای را

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

از یاد رفته

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
 نیست یاری که مرا یاد کند
 دیده ام خیره به ره ماند و نداد
 نامه ای تا دل من شاد کند
 خود ندانم چه خطایی کردم
 که ز من رشته
 الفت بگسست
 در دلش جایی اگر بود مرا
 پس چرا دیده ز دیدارم بست
 هر کجا مینگرم باز هم اوست
 که به چشمان ترم خیره شده
 درد عشقست که با حسرت و سوز
 بر دل پر شررم چیره شده
 گفتم از دیده چو دورش سازم
 بی گمان زودتر از دل برود
 مرگ باید که مرا دریابد
 ورنه
 دردیست که مشکل برود
 تا لبی بر لب من می لغزد
 می کشم آه که کاش این او بود
 کاش این لب که مرا می بوسد
 لب سوزنده آن بدخو بود
 می کشندم چو در آغوش به مهر
 پرسم از خود که چه شد آغوشش
 چه شد آن آتش سوزنده که بود
 شعله ور در نفس خاموشش
 شعر گفتم که ز دل بر
 دارم
 بار سنگین غم عشقش را
 شعر خود جلوه ای از رویش شد
 با که گویم ستم عشقش را
 مادر این شانه ز مویم بردار
 سرمه را پاک کن از چشمانم
 بکن این پیرهنم را از تن
 زندگی نیست بجز زندانم
 تا دو چشمش به رخم حیران نیست
 به چکار آیدم این زیبایی
 بشکن این آینه را
 ای مادر
 حاصلم چیست ز خودآرایی
 در ببندید و بگویید که من
 جز از او همه کس بگسستم
 کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
 فاش گویید که عاشق هستم
 قاصدی آمد اگر از ره دور
 زود پرسید که پیغام از کیست
 گر از او نیست بگویید آن زن
 دیر گاهیست در این منزل نیست

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
 روی شعرم ستاره میبارد
 در سکوت سپید کاغذها
 پنجه هایم جرقه میکارد
 شعر دیوانه تب آلودم
 شرمگین از شیار خواهشها
 پیکرش را
 دوباره می سوزد
 عطش جاودان آتشها
 آری آغاز دوست داشتن است
 گرچه پایان راه ناپیداست
 من به پایان دگر نیندیشم
 که همین دوست داشتن زیباست
 از سیاهی چرا حذر کردن
 شب پر از قطره های الماس است
 آنچه از شب به جای می ماند
 عطر سکر آور گل یاس است
 آه بگذار گم شوم
 در تو
 کس نیابد ز من نشانه من
 روح سوزان آه مرطوب من
 بوزد بر تن ترانه من
 آه بگذار زین دریچه باز
 خفته در پرنیان رویا ها
 با پر روشنی سفر گیرم
 بگذرم از حصار دنیاها
 دانی از زندگی چه میخواهم
 من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
 زندگی گر هزار باره
 بود
 بار دیگر تو بار دیگر تو
 آنچه در من نهفته دریاییست
 کی توان نهفتنم باشد
 با تو زین سهمگین طوفانی
 کاش یارای گفتنم باشد
 بس که لبریزم از تو می خواهم
 بدوم در میان صحراها
 سر بکوبم به سنگ کوهستان
 تن بکوبم به موج دریا ها
 بس که لبریزم از تو می خواهم
 چون غباری ز خود فرو ریزم
 زیر پای تو سر نهم آرام
 به سبک سایه تو آویزم
 آری آغاز دوست داشتن است
 گرچه پایان راه نا پیداست
 من به پایان دگر نیندیشم
 که همین دوست داشتن زیباست

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

آیینه شکسته

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
 بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
 در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
 بند از سر گیسویم آهسته گشودم
 عطر آوردم بر سر و بر سینه
 فشاندم
 چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
 افشان کردم زلفم را بر سر شانه
 در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
 گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
 تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
 چون پیرهن سبز ببیند به تن من
 با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
 او نیست که در مردمک
 چشم سیاهم
 تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
 این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
 کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
 او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
 دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
 ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
 او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
 من خیره به
 آینه و او گوش به من داشت
 گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
 بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
 ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

رمیده

نمی دانم چه می خواهم خدا یا
 به دنبال چه می گردم شب و روز
 چه می جوید نگاه خسته من
 چرا افسرده است این قلب پر سوز
 ز جمع آشنایان میگریزم
 به کنجی می خزم
 آرام و خاموش
 نگاهم غوطه ور در تیرگیها
 به بیمار دل خود می دهم گوش
 گریزانم از این مردم که با من
 به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
 ولی در باطن از فرط حقارت
 بدامانم دو صد پیرایه بستند
 از این مردم که تا شعرم شنیدند
 برویم چون گلی خوشبو شکفتند
 ولی آن دم که در
 خلوت نشستند
 مرا دیوانه ای بد نام گفتند
 دل من ای دل دیوانه من
 که می سوزی از این بیگانگی ها
 مکن دیگر ز دست غیر فریاد
 خدا را بس کن این دیوانگی ها

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عاشقانه ، ادبی ، شعر ، عشق