دیگر زمین تهی است

خوابم نمی ربود
 نقش هزار گونه خیال از حیات و مرگ
 در پیش چشم بود
 شب در فضای تار خود آرام میگذشت
 از راه دور بوسه سرد ستاره ها
 مثل همیشه بدرقه میکرد خواب را
 در آسمان صاف
 من در پی ستاره خود میشتافتم
 چشمان من به وسوسه خواب گرم شد
 ناگاه بندهای زمین در فضا گسیخت
 در لحظه ای شگرف زمین از زمان گریخت
 در زیر بسترم
 چاهی دهان گشود
 چون سنگ در غبار و سیاهی رها شدم
 می رفتم آنچنان که زهم
 میشکافتم
 مردی گران به جان زمین اوفتاده بود
 نبضش به تنگنای دل خاک میتپید
 در خویش میگداخت
 از خویش می گریخت
 میریخت می گسست
 می کوفت می شکافت
 وز هر شکاف بوی نسیم غریب مرگ
 در خانه میشتافت
 انگار خانه ها و گذرهای شهر را
 چندین هزار دست
 غربال
 میکنند
 مردان و کودکان و زنان میگریختند
 گنجی که این گروه ز وحشت رمیده را
 با تیغ های آخته دنبال میکنند
 آن شب زمین پیر
 این بندی گریخته از سرنوشت خویش
 چندین هزار کودک در خواب ناز را
 کوبید و خاک کرد
 چندین مادر زحمت کشیده را
 در دم هلاک ک رد
 مردان رنگ
 سوخته از رنج کار را
 در موج خون کشید
 وز گونه شان تبسم و امید را
 با ضربه های سنگ و گل و خاک پاک کرد
 در آن خرابه ها
 دیدم مادری به عزای عزیز خویش
 در خون نشسته
 در زیر خشت و خاک
 بیچاره بند بند وجودش شکسته بود
 دیگر لبی که با تو بگوید سخن نداشت
 دستی
 که درعزا بدرد پیرهن نداشت
 زین پیش جای جان کسی در زمین نبود
 زیرا که جان به عالم جان بال میگشود
 اما در این بلا
 جان نیز فرصتی که برآید ز تن نداشت
 شب ها که آن دقایق جانکاه می رسد
 در من نهیب زلزله بیدار می شود
 در زیر سقف مضطرب خوابگاه خویش
 با فر نفس تشنج
 خونین مرگ را
 احساس میکنم
 آواز بغض و غصه و اندوه بی امان
 ریزد به جان من
 جز روح کودکان فرو مرده در غبار
 تا بانگ صبح نیست کسی همزبان من
 آن دست های کوچک و آن گونه های پاک
 از گونه سپیده مان پاکتر کجاست
 آن چشمهای روشن و آن خنده های مهر
 از خنده بهار طربناک
 تر کجاست
 آوخ زمین به دیده من بیگناه بود
 آنجا همیشه زلزله ظلم بوده است
 آنها همیشه زلزله از ظلم دیده اند
 در زیر تازیانه جور ستمگران
 روزی هزار مرتبه در خون تپیده اند
 آوار چهل و سیلی فقز است و خانه نیست
 این خشت های خام که بر خاک چیده اند
 دیگر زیمن تهی است
 دیگر به روی دشت
 آن کودک ناز
 آن دختران شوخ
 آن باغهای سبز
 آن لاله های سرخ
 آن بره های مست
 آن چهره های سوخته ز آفتاب نیست
 تنها در آن دیار
 ناقوس ناله هاست که در مرگ زندگیست

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها :