حصار

خوش گرفتی از من بیدل سراغ
 یاد من کن تا سوزد این چراغ
 خائفی جان بر تو هم از من درود
 داروی غمهای من شعر تو بود
 ای ز جام شعر تو شیراز مست
 پیش
 حافظ بینمت جامی به دست
 طبع تو آنجا که پر گیرد به اوج
 می زند دریا در آغوش تو موج
 پیش این آزرده جان بسته به لب
 شکوه از شیراز کردی ای عجب
 گرچه ما در این چمن بیگانه ایم
 قول تو چون بودم در ویرانه ایم
 باز هم تو در دریا دیگری
 شاعر شیراز رویا پروری
 لاله و
 نیلوفرش شعرآفرین
 و آن گل نارنج و ناز نازنین
 دیده ام افسون سرو ناز را
 باغهای پر گل شیراز را
 بوی گل هرگز نسازد پیرتان
 آه از آن خار دامنگیرتان
 یک برادر دارم از جان خوبتر
 هر چه محبوب است از آن محبوبتر
 جان ما با یکدیگر پیوند داشت
 هر دومان را عشق در یک
 بند داشت
 چند سالی هست در شهر شماست
 آنچه دریادش نمانده یاد ماست
 باری از این گفتگوها بگذریم
 گفتگوی خویش را پایان بریم
 گر به کار خویشتن درمانده ای
 یا زهر درگاه و هر در رانده ای
 سعدی . حافظ پناهت می دهند
 در حریم خویش راهت میدهند
 من چه می گویم در این
 رویین حصار
 من چه می جویم در این شبهای تار
 من چه می پویم در این شهر غریب
 پای این دیوارهای نانجیب
 تا نپنداری گلم در دامن است
 گل در اینجا دود قیر و آهن است
 قلبهامان آشیانهای خراب
 خانه هامان : خلوت و بی آفتاب
 موی ما بسته به دم اسب غرب
 گر نیابی می برد با
 زور و ضرب
 بمان پاکان خسته از این آفت است
 روزگار مرگ انسانیت است
 با کسی هرگز نگویم درد دل
 روح پاکت را نمی سازم کسل
 آرزوی همزبانم میکشد
 همزبانم نیست آنم میکشد
 کرده پنهان در گلو غوغای خویش
 مانده ام با نای پر آوای خویش
 سوت و کورم شوق و شورم مرده است
 غم نشاطم را به یغما برده است
 عمر ما در کوچه های شب گذشت
 زندگی یک دم به کام ما نگشت
 بی تفاوت بی هدف بی آرزو
 می روم در چاه تاریکی فرو
 عاقبت یک شب نفس گوید که : بس
 وز تپیدن باز میماند نفس
 مرغ کوری می گشاید بال خویش
 می کشد جان مرا دنبال خویش
 باد سردی می
 وزد در باغ یاد
 برگ خشکی می رود همراه باد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه