تاک

پای دیوار بلند کاج ها
 در پناه ز آفتاب گرم دشت
 آهوی چشمان او در سبزه زار چشممن می گشت
 سبزه زاری بود و رازی داشت
 تا دیاری چشم انداز بازی داشت
 بیرگ برگش قصه عشق و نیازی داشت
 تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روی خاک
 جان گرفتم زیر باران نوازش های او
 خوشه های بوسه اش در من شکفت
 شاخه گستردم آفاق را
 هر رگ من سیم سازی شد
 با طنین خوشترین آوازها
 از شراب عطر شیرین تنش
 نبض من میگفت با من رازها
 ذره ذره
 هستی من چون عبار
 در زلال آسمان میگشت مست
 سر خویش از بالاترین پروازها
 معبد متروک جانم را
 بار دیگر شبچراغ دیدگانی روشنایی داد
 دست پر مهری در آنجا شمع روشن کرد
 نوری از روزن فرو تابید
 بوی عود آرزویی شکفته در فضا پیچید
 ارغنون تمنا را نوا برخاست
 معبد متروک جانم را شکوه کبریایی داد
 این به محراب نیاز افتاده را از نو خدایی داد
 از لب دیوار سبز کاج ها
 آفتاب زرد بالاتر نشست
 بوته سرخ غروب
 بر کبودی های صحرا در نشست
 بوسه گرمش به هنگام وداع
 تیر شد در قلب من تا پر نشست
 در هوای سبزه زار بوی اوست
 برگ برگ
 این چمن جادوی اوست

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه