بهت

میگذرم از میان رهگذران مات
 مینگرم در نگاه رهگذران کور
 اینهمه اندوه در وجودم و من لال
 اینهمه غوغاست در کنارم و من دور
 دیگر در قلب من نه عشق نه
 احساس
 دیگر در جان من نه شور نه فریاد
 دشتم اما در او ناله مجنون
 کوهم اما در او نه تیشه فرهاد
 هیچ نه انگیزه ای که هیچم پوچم
 هیچ نه اندیشه ای که سنگم چوبم
 همسفر قصه های تلخ غریبم
 رهگذر کوچه های تنگ غروبم
 آنهمه خورشید ها که در من می سوخت
 چشمه اندوه شد
 ز چشم ترم ریخت
 کاخ امیدی که برده بودم تا ماه
 آه که آوار غم شد و به سرم ریخت
 زورق سرگشته ام که در دل امواج
  هیچ نبیند نه خدا نه ناخدا را
  موج ملالم که در سکوت و سیاهی
 میکشم این جان از امید جدا را
 می گذرم از میان رهگذران مات
 میشمرم میله های پنجره ها را
 مینگرم در نگاه رهگذران کور
 میشنوم قیل و قال زنجره ها را

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه