درست یادم نیست کی فهمیدم کم کم دارم حرف زدن را هم از یاد می برم . اوایل فکر می کردم جایی در راه گلویم تمامی حرفهایی که نمی توانم بزنم یا نقاشی هاای که از پستوی ذهنم فراتر نمی رود روی هم تلنبار شده . انگار دوباره باید یک نفر قلم بدست گرفتن را برایم از نو معنا می کرد. اوایل با خودم و خلایی که در زندگیم جاری شده بود می جنگیدم . در هم ریخته و کلافه می نوشتم و خط می زدم . می کشیدم و نیمه کار پاره پاره می کردم. دلم برای روزهای دور تنگ می شد . برای همان روز هایی که یک ضرب می نشستم و صفحه های سپید را پشت هم خط خطی می کردم . همیشه فکر کرده بودم مادر شدن شاید کمی از این سر در گمی را کمرنگ تر کند . اما نشد . روز هایم به خستگی بی وقفه کنار آمدن با پسرکم می گذشت که مثل خودم تنها مانده بود . برای من مهاجرت تا قبل از آمدنم بال پروازی بود برای پیدا کردن خودم .وقتی آمدم اما تازه فهمیدم من هم شاید ندانسته به نوعی اسیر ناخواسته سندرم پاریس شده ام . از سه سال پیش که از پاریس شلوغ و سر زنده به این خلوت دور از هیاهو کوچ کردیم کم کم ته مانده رابطه هایی که به زور و کمرنگ در آنجا برای خودم پیدا کرده بودم هم نا ملموس تر شد انقدر که گاهی هفته ها جز خانواده سه نفره ام کسی را نمی بینم . خانواده همسرم از سه سال جابه جاییم روی هم شاید پنج شش ماهی طاقت کنار آمدن با او و بالتبع من را داشته اند . اینجور شد که کم کم حرف زدن و نوشتن یادم رفت. شدم کلاغ مشتاق یاد گرفتن راه رفتن خرامان کبک . زبان مادری ام کم کم فقط در خوابها و حرف زدن های گاه و بیگاه تلفنی ام . زبان اینجا از سر اجبار در روز های نیازم و بندرت یکی دو کلامی حرف زدن ما بینمان. پسرک اینروز ها اما بیشتر می ترسآندم وقتی هنوز جز دو سه کلامی بیشتر حرفیبرای گفتن با ما ندارد . که حتی در مهدش هم از دیگران گریزان شده و به تنها بازی کردن با اسباب بازی هایش بیشتر دل خوش مانده تا همبازی دیگران شدن .دل خوش کردم به فردایی نه چندان دور شد که به خانه برگردیم. من دوباره همان دخترک وراج همیشگی باشم و تو جیر جیرک کوچکی که مجال سکوت را از روز هایم بربایی .
صبح پسرک را که یک هفته ای هست روز ها مهد کودک رو شده خندان از خانه بردم . از آنجا که مثل همیشه وظیفه پدریش از غر زدن فراتر نمی رود و همه کار با خودم هست فقط بعد از دو سال و نیم خواستم کفش های پسرک را بپوشاند تا من وسایلش را حاضر کنم . یک ساعت بعد زنگ زدند که پسرک زمین خورده و گریه شدید می کند اگر می توانید بیایید تحویلش بگیرید . وقتی رسیدم مربیش می پرسد دست چپ و را ستم را بلدم یا نه . که کفشهای پسرک تا به تا پوشانده شده بوده و در نتیجه زمین خورده . حالا من مانده ام با پسرک لب ورم کرده و کوفته و یک دندان شکسته نیش و سرزنش و کلنجار با خودم که کاش می دانستم حتی برای یک کفش پوشاندن به پسرک هم نمی شد رویش حساب باز کرد وای به گرداندن یک زندگی .
گاهی یادت می رود دلخوشی های ساده ای را که هر روز می بینی و لمسشان می کنی . یادت می رود حس خوش نوازش دستهای کوچکی را که تند و تند موهایت را در هم می ریزد . بوسه های کودکانه ای که میانه گرمی خسته یک بعد از ظهر تابستانی صورت را نوازش می کنند . یادم رفته بود بودنت را . چنان غرق شده بودم میانه خستگی هایم و هزار و یک دغدغه بی سر و ته برای فردایی که نمی رسد که بزرگ شدنت را ندیده بودم . دو ساله شده ای پسرکم و من هنوز در حرف نخستین سرمشق های مادرا نه جا مانده ام .
سه ماهی دور بودم از خانه . رفته بودم رگهای خسته ام را پر کنم از انرژی لذت بودن با آدمهایی که دوستشان دارم . رفته بودم فرصتی بدهم به مادرم برای لذت بردن از کودکی های تنها نوه اش . پسرک خوش بود از بودن با مادرم و همه آدمهایی که عاشقانه همبازی تنهایی هایش شده بودند . آرام گرفته بود از دست کم حوصلگی ها و خستگی هایم .
من اما کم کم عادت کردم به شنیدن اینکه چقدر شکسته شده ام . که با خودم سخت می گیرم و پسرک را بیش از آنچه می بایست امر و نهی می کنم .یاد گرفتم حرف های فرو خورده ام را بزنم . مشاوره رفتم . دوست درمانی کردم و بیشتر از همه با خودم خلوت کردم . روز های رفته ام را زیر ذره بین گذاشتم تا برای فردایم عاقلانه تر تصمیم بگیرم .
اینبار که بر گشته ام بیشتر می نویسم . این سه ماه تازه فهمیدم چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود .
گرچه خیلی حال و هوای بهار ندارم امسال اما سفره هفت سینم را به سنت هر ساله انداخته ام . بیشتر برای پسرکی که سر گردان میانه دو زبان و دو فرهنگ و سنت گیج می خورد. سبزه ام را هم انداخته ام که گویا به هوایی دلتنگی های من هم که شده بر خلاف روز های نخستین با من سر مهربانی گذاشته و سر خوشانه سبز و پر شور تازگی هایش را به رخم می کشد .
سال نو مبارک .
خانه هایتان سرشار از عطر طراوت و بوی خوش خاک نم خورده . قلبهایتان سر شر از نور و شادکامی . سفره هایتان پر از برکت و تازگی .
وقتی پسرک به دنیا آمد تصمیم گرفتیم برایش گیاه سبزی بگیریم تا هم طراوت خانه باشد و هم یادگار حضورش . اینجور شد که پای درختچه بنجامین به سالن باز شد . کنار پنجره جا خوش کرد و با برگهای سبزش دلربایی کرد. پسرک اولین روز های کالسکه نشین شدن را زیر شاخه هایش تجربه کرد و اولین اصوات کودکانه اش را از سر درد و دل برای او سر داد . با بزرگ شدنش اما حکایت دوستی کمرنگ و کمرنگ تر شد . انقدر با پاهای کوچکش به گلدان کوبید که درخت دل نازک دلش شکست و به قهر هوای برگ ریزان کرد . جا به جایش کردم کنار سالن دور از پای کوچک پر جنب و جوش . کنار کاناپه خوش بود به آرامش کوتاه مدتش که عمرش به اندازه توانایی پسرک در بالا رفتن از کوسن ها و ایستادن روی ان خلاصه می شد . تا یکروز که دور از چشم من تمامی برگهایش را مشتاقانه فرش خانه کرده بود و همان چند تا برگی را هم که از دل نازک خانه مانده بود بر باد داد.
یکسال تمام نوازشش کردم . برایش موسیقی گذاشتم و ویتامین های رنگارنگ گیاهان به خوردش دادیم . چند روز پیش پسرک به عادت همیشگی داشت ابراز ارادتی به رفیق قدیمی می کرد . برای اولین بر پس از مدتها رهایش کردم تا عکس العملش را ببینم . کنار درخت ایستاده بود و با خنده ای بزرگ در چشمهای زلالش پر اندازش می کرد. باد اما دستهای کوچکش را به نرمی به نوازش به تنه خمیده اش کشید . درست به سبک اداب روزانه .
درختمان مدتی است پر شده از سبزی روشن برگهای نو اما با این وجود دیگر شبیه گذشته ها نیست . دل نازکش گمانم از محبت های آمیخته به خشونت فسقلی موفرفری خانه سخت به درد آمده .
گمانم دل ما آدمها هم درست باید مثل درخت خانه ما باشد . نازک و رمیده که از تلنگر ها می شکند و بعد هر چه نوازشش کنی دیگر شبیه روزهای اولش نیست . مهم نیست بهانه نامهربانی ات چه باشد . که عمدی باشد یا نه . که بعد هر چه کنی با تمامی زخمه هایش دیگر به گذاشته ها نمی ماند.
