موسیقی

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٧

آموزش های موسیقی

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٥

علم موسیقی

رئیس فرهنگستان علوم با اشاره به عدم جدایی علم موسیقی از دیگر علوم، گفت: فارابی موسیقی را از علوم دیگر جدا نمی‌کند و از منظر او موسیقی در علومی مانند ریاضیات قرار دارد.

وی همچنین اظهار کرد: فارابی موسیقی را به سه نوع تقسیم کرده است؛ موسیقی لذت‌بخش، موسیقی متاثرکننده و موسیقی خیال‌انگیز. سخت‌ترین نوع موسیقی نیز همین موسیقی خیال‌انگیز است.

داوری اردکانی در بخش دیگری از سخنان خود به کیفیت و اهمیت ترجمه و شرح زنده‌یاد مهدی برکشلی از کتاب «الموسیقی الکبیر» اشاره کرد و گفت: مخاطبانی که می‌خواهند ارزش کار علمی استاد برکشلی را در راه برگردان این کتاب به چشم خود ببینند، ترجمه فارسی آن را با ترجمه‌های فرانسه و انگلیسی آن مقایسه کنند.
29 سال برای انتشار این کتاب صبر کردیم.

 

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

کتاب موسیقی

وی افزود: ویژگی مهم فارابی جامع بودن او در تمام علوم است و کسی
فارابی موسیقی را به سه نوع تقسیم کرده است؛ موسیقی لذت‌بخش، موسیقی متاثرکننده و موسیقی خیال‌انگیز. سخت‌ترین نوع موسیقی نیز همین موسیقی خیال‌انگیز است.
 که در تمام علوم روزگار خود سرآمد باشد، قطعا انسان ممتازی است. دانشمندان قدیم همه جامع العلوم بودند. مسئله تخصص صرفا متعلق به دنیای جدید است. جامع بودن را می‌توان به تاریخ علم و فلسفه در ایران نیز اطلاق کرد، چرا که ما به‌جز یونان باستان، انواع علوم و حکمت در چین و هند را هم اخذ کردیم.

داوری اردکانی در ادامه با اشاره به وجوه جامعیت فارابی در انواع علوم گفت: فارابی فلسفه و علوم یونانی را با حکمت و دیگر علوم اسلامی و دانش‌های رایج در زمانه خودش، را در یک وحدتی جمع کرده است. اگر در جایی از سیاست سخن گفته، سیاست را از فلسفه جدا نکرده و این مسئله نشان دهنده فهم تمام و کمال او از فلسفه یونانی است. سیاست به هیچ عنوان از فلسفه جدا نبوده است.

 

کتاب ها :

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

دیگر زمین تهی است

خوابم نمی ربود
 نقش هزار گونه خیال از حیات و مرگ
 در پیش چشم بود
 شب در فضای تار خود آرام میگذشت
 از راه دور بوسه سرد ستاره ها
 مثل همیشه بدرقه میکرد خواب را
 در آسمان صاف
 من در پی ستاره خود میشتافتم
 چشمان من به وسوسه خواب گرم شد
 ناگاه بندهای زمین در فضا گسیخت
 در لحظه ای شگرف زمین از زمان گریخت
 در زیر بسترم
 چاهی دهان گشود
 چون سنگ در غبار و سیاهی رها شدم
 می رفتم آنچنان که زهم
 میشکافتم
 مردی گران به جان زمین اوفتاده بود
 نبضش به تنگنای دل خاک میتپید
 در خویش میگداخت
 از خویش می گریخت
 میریخت می گسست
 می کوفت می شکافت
 وز هر شکاف بوی نسیم غریب مرگ
 در خانه میشتافت
 انگار خانه ها و گذرهای شهر را
 چندین هزار دست
 غربال
 میکنند
 مردان و کودکان و زنان میگریختند
 گنجی که این گروه ز وحشت رمیده را
 با تیغ های آخته دنبال میکنند
 آن شب زمین پیر
 این بندی گریخته از سرنوشت خویش
 چندین هزار کودک در خواب ناز را
 کوبید و خاک کرد
 چندین مادر زحمت کشیده را
 در دم هلاک ک رد
 مردان رنگ
 سوخته از رنج کار را
 در موج خون کشید
 وز گونه شان تبسم و امید را
 با ضربه های سنگ و گل و خاک پاک کرد
 در آن خرابه ها
 دیدم مادری به عزای عزیز خویش
 در خون نشسته
 در زیر خشت و خاک
 بیچاره بند بند وجودش شکسته بود
 دیگر لبی که با تو بگوید سخن نداشت
 دستی
 که درعزا بدرد پیرهن نداشت
 زین پیش جای جان کسی در زمین نبود
 زیرا که جان به عالم جان بال میگشود
 اما در این بلا
 جان نیز فرصتی که برآید ز تن نداشت
 شب ها که آن دقایق جانکاه می رسد
 در من نهیب زلزله بیدار می شود
 در زیر سقف مضطرب خوابگاه خویش
 با فر نفس تشنج
 خونین مرگ را
 احساس میکنم
 آواز بغض و غصه و اندوه بی امان
 ریزد به جان من
 جز روح کودکان فرو مرده در غبار
 تا بانگ صبح نیست کسی همزبان من
 آن دست های کوچک و آن گونه های پاک
 از گونه سپیده مان پاکتر کجاست
 آن چشمهای روشن و آن خنده های مهر
 از خنده بهار طربناک
 تر کجاست
 آوخ زمین به دیده من بیگناه بود
 آنجا همیشه زلزله ظلم بوده است
 آنها همیشه زلزله از ظلم دیده اند
 در زیر تازیانه جور ستمگران
 روزی هزار مرتبه در خون تپیده اند
 آوار چهل و سیلی فقز است و خانه نیست
 این خشت های خام که بر خاک چیده اند
 دیگر زیمن تهی است
 دیگر به روی دشت
 آن کودک ناز
 آن دختران شوخ
 آن باغهای سبز
 آن لاله های سرخ
 آن بره های مست
 آن چهره های سوخته ز آفتاب نیست
 تنها در آن دیار
 ناقوس ناله هاست که در مرگ زندگیست

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها :

دیوار

در پیش چشم خسته من دفتری گشود
 کز سال های پیش
 چندین هزار عکس در آن یادگار بود
 تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها
 رخسار خاک خورده در خاک خفته
 ها
 چشمان بی تفاوت شان چشمه ملال
 لبهای بی تبسم شان قصه زوال
 بگسسته از وجود
 پیوسته با خیال
 هر صفحه پیش چشمم دیوار می نمود
 متروک و غمگرفته و بیمار
 هر عکس چون دریچه به دیوار
 انگار
 آن چشم های خاموش
 آن چهره های مات
 همراه قصه هاشان از آن
 دریچه ها
 پرواز کرده اند
 در موج گردباد کبود و بنفش مرگ
 راهی در آن فضای تهی باز کرده اند
 پای دریچه ای
 چشمم به چشم مادر بیمارم اوفتاد
 یادش بخیر
 او از همین دریچه به آفاق پر گشود
 رفت آن چنان که هیچ نیامد دگر فرود
 ای آسمان تیره تا جاودان تهی
 من از کدام
 پنجره پرواز میکنم
 وز ظلمت فشرده این روزگار تلخ
 سوی کدام روزنه ره باز میکنم

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

خوشه اشک

قفسی باید ساخت
 هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست
 با پرستوها
 و کبوترها
 همه را باید یکجا به قفس انداخت
 روزگاری است که پرواز کبوترها
 در فضا ممنوع است
 که چرا
 به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است
 روزگاری است که خوبی خفته است
 و بدی بیدار است
 و هیاهوی قناری ها
 خواب جت ها را آشفته است
 غزل حافظ را می خواندم
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 تا به آنجا که وصیت می کرد
 گر روی پاک و مجرد چو
 مسیحا به فلک
 از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
 دلم از نام مسیحا لرزید
 از پس پرده اشک
 من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
 با سرخم شده بر سینه که باز
 به نکو کاری پاکی خوبی
 عشق می ورزید
 و پسر هایش را
 که چه سان پاک و مجرد به فلک تاخته اند
 و چه آتش ها هر گوشه
 به پا ساخته اند
 و برادرها را خانه برانداخته اند
 دود در مزرعه سبز فلک جاری است
 تیغه نقره داس مه نو زنگاری است
 و آنچه هنگام درو حاصل ماست
 لعنت و نفرت و بیزاری است
 روزگاری است که خوبی خفته است
 و بدی بیدار است
 و غزل های قناری ها
 خواب جت ها را آشفته است
 غزل حافظ را می بندم
 از پس پرده اشک
 خیره در مزرعه خشک فلک می نگرم
 می بینم
 در دل شعله و دود
 می شود خوشه پروین خاموش
 پیش خود می گویم
 عهد خودرایی و خود کامی است
 عصر خون آشامی است
 که درخشنده تر از خوشه پروین سپهر
 خوشه اشک یتیمان ویتنامی است

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

خاموش

در ساغر ما گل شرابی نشکفت
 در این شب تیره ماهتابی نشکفت
 گفتم به ستاره خانه صبح کجاست
 افسوس که بر لبش جوابی نشکفت

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

حصار

خوش گرفتی از من بیدل سراغ
 یاد من کن تا سوزد این چراغ
 خائفی جان بر تو هم از من درود
 داروی غمهای من شعر تو بود
 ای ز جام شعر تو شیراز مست
 پیش
 حافظ بینمت جامی به دست
 طبع تو آنجا که پر گیرد به اوج
 می زند دریا در آغوش تو موج
 پیش این آزرده جان بسته به لب
 شکوه از شیراز کردی ای عجب
 گرچه ما در این چمن بیگانه ایم
 قول تو چون بودم در ویرانه ایم
 باز هم تو در دریا دیگری
 شاعر شیراز رویا پروری
 لاله و
 نیلوفرش شعرآفرین
 و آن گل نارنج و ناز نازنین
 دیده ام افسون سرو ناز را
 باغهای پر گل شیراز را
 بوی گل هرگز نسازد پیرتان
 آه از آن خار دامنگیرتان
 یک برادر دارم از جان خوبتر
 هر چه محبوب است از آن محبوبتر
 جان ما با یکدیگر پیوند داشت
 هر دومان را عشق در یک
 بند داشت
 چند سالی هست در شهر شماست
 آنچه دریادش نمانده یاد ماست
 باری از این گفتگوها بگذریم
 گفتگوی خویش را پایان بریم
 گر به کار خویشتن درمانده ای
 یا زهر درگاه و هر در رانده ای
 سعدی . حافظ پناهت می دهند
 در حریم خویش راهت میدهند
 من چه می گویم در این
 رویین حصار
 من چه می جویم در این شبهای تار
 من چه می پویم در این شهر غریب
 پای این دیوارهای نانجیب
 تا نپنداری گلم در دامن است
 گل در اینجا دود قیر و آهن است
 قلبهامان آشیانهای خراب
 خانه هامان : خلوت و بی آفتاب
 موی ما بسته به دم اسب غرب
 گر نیابی می برد با
 زور و ضرب
 بمان پاکان خسته از این آفت است
 روزگار مرگ انسانیت است
 با کسی هرگز نگویم درد دل
 روح پاکت را نمی سازم کسل
 آرزوی همزبانم میکشد
 همزبانم نیست آنم میکشد
 کرده پنهان در گلو غوغای خویش
 مانده ام با نای پر آوای خویش
 سوت و کورم شوق و شورم مرده است
 غم نشاطم را به یغما برده است
 عمر ما در کوچه های شب گذشت
 زندگی یک دم به کام ما نگشت
 بی تفاوت بی هدف بی آرزو
 می روم در چاه تاریکی فرو
 عاقبت یک شب نفس گوید که : بس
 وز تپیدن باز میماند نفس
 مرغ کوری می گشاید بال خویش
 می کشد جان مرا دنبال خویش
 باد سردی می
 وزد در باغ یاد
 برگ خشکی می رود همراه باد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

جادوی بی اثر

پر کن پیاله را
 کاین آب آتشین
 دیری است ره به حال خرابم نمی برد
 این جامها که در پی هم میشود تهی
 دریای آتش است که ریزم به کام خویش
 گرداب می رباید و آبم نمی برد
 من با سمند سرکش و جادویی شراب
 تا بیکران عالم پندار رفته ام
 تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
 تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
 تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
 تا شهر یادها
 دیگر شراب هم
 جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
 هان ای
 عقاب عشق
 از اوج قله های مه آلود دور دست
 پرواز کن به دشت غم انگیز همر من
 آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
 آن بی ستاره که عقابم نمیبرد
 در راه زندگی
 با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
 با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ‌آب
 دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
 پر کن پیاله
 را

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

تر

طشت بزرگ آسمان از لاجورد صبحدم لبریز
 اینجا و آنجا ابر چون کف های لغزنده
 رها بر آب
 آویخته بر شاخه های سرو
 پیراهم مهتاب

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

تاک

پای دیوار بلند کاج ها
 در پناه ز آفتاب گرم دشت
 آهوی چشمان او در سبزه زار چشممن می گشت
 سبزه زاری بود و رازی داشت
 تا دیاری چشم انداز بازی داشت
 بیرگ برگش قصه عشق و نیازی داشت
 تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روی خاک
 جان گرفتم زیر باران نوازش های او
 خوشه های بوسه اش در من شکفت
 شاخه گستردم آفاق را
 هر رگ من سیم سازی شد
 با طنین خوشترین آوازها
 از شراب عطر شیرین تنش
 نبض من میگفت با من رازها
 ذره ذره
 هستی من چون عبار
 در زلال آسمان میگشت مست
 سر خویش از بالاترین پروازها
 معبد متروک جانم را
 بار دیگر شبچراغ دیدگانی روشنایی داد
 دست پر مهری در آنجا شمع روشن کرد
 نوری از روزن فرو تابید
 بوی عود آرزویی شکفته در فضا پیچید
 ارغنون تمنا را نوا برخاست
 معبد متروک جانم را شکوه کبریایی داد
 این به محراب نیاز افتاده را از نو خدایی داد
 از لب دیوار سبز کاج ها
 آفتاب زرد بالاتر نشست
 بوته سرخ غروب
 بر کبودی های صحرا در نشست
 بوسه گرمش به هنگام وداع
 تیر شد در قلب من تا پر نشست
 در هوای سبزه زار بوی اوست
 برگ برگ
 این چمن جادوی اوست

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

← صفحه بعد